روی خط خبر

 درخواست حذف مطلب

منبع: cafeshear
امتیاز: 5 5

تنهایی :: کافه شعر از وبلاگ کافه شعر cafeshear

تنهایی :: کافه شعر

شب آمد و تنهایی ها هجوم سختی آورده اند، اینبار به کدام آغوش پناه ببرم؟ خیابان های بی انتهای این شهر خاموش را به کدام امید طی کنم؟ اشکهایم را برای کدام آرزوی دفن شده خرج کنم؟ باران های ناگهانی و خیابان های بی انتها و عابران خسته و بی تفاوت! اینجا جای خوبی برای شاعر بودن نیست! انگار تقدیر را به دستان بی مهر ظالم ترین پادشاه تمام اعصار سپرده اند، انگار پاییز امسال تمام نشدنی شده، انگار باران ها قصد جان تمام شاعران شهر را کرده اند، 

...

دلم کوچه های بن بست را هوس کرده، نبودنت را مثل تمام این سال های نداشتنت با زخمه های شعر های غمگینم زمزمه میکنم! مزه تلخ این سالها توی کامم خانه کرده! نرو! عزیزم کمی فکر من باش، لااقل گاهی برگرد و نگاهی به پشت سرت بیانداز! آخرین تصویر از تو برای همیشه گوشه این دل وامانده جا خوش خواهد کرد، سالها گذشته و سالها خواهد گذشت اما مگر چیزی عوض شده؟ بله حالا که کمی پا به سن گذاشته ام تو کمی بیشتر شبهایم را به ضرب گریه به رفتنت می دوزی! مثل هرشب مثل همیشه، من نمی نشینم! من صبر نمی کنم، قبول ندارم این سرنوشت از پیش نوشته شده را! اصلا باید تمام قوانین را از اول نوشت، باید برای عشق احترام بیشتری قائل شد! باید بر علیه نداشتنت کودتا کنم! این چیزی نبود که این دیکتاتور تنها از دنیای لعنتی اش انتظار داشت ...

شب آمد و تنهایی ها هجوم سختی آورده اند، اینبار به کدام آغوش پناه ببرم؟ خیابان های بی انتهای این شهر خاموش را به کدام امید طی کنم؟ اشکهایم را برای کدام آرزوی دفن شده خرج کنم؟ باران های ناگهانی و خیابان های بی انتها و عابران خسته و بی تفاوت! اینجا جای خوبی برای شاعر بودن نیست! انگار تقدیر را به دستان بی مهر ظالم ترین پادشاه تمام اعصار سپرده اند، انگار پاییز امسال تمام نشدنی شده، انگار باران ها قصد جان تمام شاعران شهر را کرده اند، 

...

دلم کوچه های بن بست را هوس کرده، نبودنت را مثل تمام این سال های نداشتنت با زخمه های شعر های غمگینم زمزمه میکنم! مزه تلخ این سالها توی کامم خانه کرده! نرو! عزیزم کمی فکر من باش، لااقل گاهی برگرد و نگاهی به پشت سرت بیانداز! آخرین تصویر از تو برای همیشه گوشه این دل وامانده جا خوش خواهد کرد، سالها گذشته و سالها خواهد گذشت اما مگر چیزی عوض شده؟ بله حالا که کمی پا به سن گذاشته ام تو کمی بیشتر شبهایم را به ضرب گریه به رفتنت می دوزی! مثل هرشب مثل همیشه، من نمی نشینم! من صبر نمی کنم، قبول ندارم این سرنوشت از پیش نوشته شده را! اصلا باید تمام قوانین را از اول نوشت، باید برای عشق احترام بیشتری قائل شد! باید بر علیه نداشتنت کودتا کنم! این چیزی نبود که این دیکتاتور تنها از دنیای لعنتی اش انتظار داشت ...

در صورتیکه پست با عنوان تنهایی :: کافه شعر دارای محتوای نامناسب میباشد بر روی گزینه درخواست حذف مطلب کلیک نمائید تا از دسترس خارج گردد.