روی خط خبر

منبع: butterfly8
امتیاز: 5 5

به من بگو از وبلاگ انقلاب علیه خود butterfly8

به من بگو

از وقتی به گربه های محله غذا میدم میشناسنم. بعد از پیاده روی هر روزه وقتی داشتم بر می گشتم از کوچه ای که  کمتر اسم منو می دونست رد شدم. اونجا هیچ کس منو نشناخت. جز چار تا بچه گربه که دنبالم اومدن. طوری که نمیتونستم راه برم .سریع رفتم مغازه که براشون ماست بخرم. تا در مغازه دنبالم بودن و یکی شون باهام از پله ها بالا اومد داخل فروشگاه. فروشنده تعجب کرد همراه ناراحتی. بهش گفتم برو پایین الان میام. زود رفت.خلاصه براشون یک لیوان اب و ماست گذاشتم و یک ساعت غذا خوردنشونو نگاه کردم.اون روز خیلی غمگین بودم. رفتم پیاده روی به یک نفر کمک کردم دلم روشن شد و بعد گربه های بامزه.موضوعات زیادی برای نوشتن بود ولی نشد بیام بنویسم. روحم شارژ نبودتا یک شب که بعد از پیاده روی رفتم زیر دوش و مدیتیشن انجام دادم. از پاهام تشکر کردم که اینقدر راه میرن و منو همه جا میبرن. از دستهام از موهام از پوستم انگشتام و بهشون فکر کردم.خیلی خیلی تاثیر داره مثل خورشید شده بودم  پر از انرژی.چند وقته دارم به طور عجیبی فکر می کنم به همه چیز. چقدر سخته و ترسناک وقتی به چیزای جدید فکر میکنم  چیزی که تا قبل از این جور دیگه باهاش زندگی می کردم.احساس گم شدن کردم. چند روزیعنی اینکه همه ی زندگی کارها و سختی ها رو باید تنهایی انجام بدیم ینی همه مردم از کارتن خواب گرفته تا من. اینهمه سال یعنی اشتباه می کردم؟! ینی برای وجود خ دا. بنظرم اومد بیشتر برای سختی ها هست تا ارامش و برنامه ریزی داشتن برای افریده هاش. یعنی کسی که اول افریده و بقیه امورات رو سپرده به خود ادم که خودشون هر طوری شده زندگی کنن یا زنده بمونن یا خودشون برنامه ریزی کنن.حالا این برنامه ریختن ها از کشورها و فرهنگ ها متفاوته یکی راحت تر به خواست هاش میرسه چون تو کشور خوبی رشد کرده و مجبور نبوده مثل جهان سومی ها هزاربار جون بکنه تا به اونا برسه. به نظرم رسید خدا افریده و رها کرده یا برنامه بعدی نریختهکه ادم خودش با هر روشی شده زندگی کنه یکی تو سومالی تو فقر و بدبختی یکی تو حهان اول با امکانات خوب.خوب چرا باید اینکارو بکنه؟ داره با چی بازی میکنه دقیقاالبته که خیلی از چیزایی که از بچه گی همراه ما بوده و مثل روح تو بدنمون نفوذ کرده، فکر کردن غیر  از اون واقعا سخته. ینی اینهمه سال اشتباه بود؟تمام جملات خوبو هم حفظم ولی ایا همه اینا واقعی هستن ؟شاید فقط همینقد بتونم ازین فکرم که چند روزه ولم نمیکنه بنویسم.افریدن و رها کردن ؟ بقیه ش چیزایی هست که از بچگی با فکرو ذهن ما عجین شده؟تکامل؟ به چه قیمتی؟ شاید تموم چیزایی که ازش میدونستم یا بخشیش اشتباه بوده. باید جرات فکر کردن داشت.اجساس گم شدن کردم. برنامه ریزی ت خوب نبود هنوز به نتیجه نرسیدم به وجود داشتنت هم فکر کردم . به نتیجه رسیدم که هستی. ولی کاش از یه راه دیگه برنامه میریختی برای ما . جدیدتر متنوع تر ساده تر مهربون تر اروم تر برای همهدلم می ترکه می سوزه از اینهمه فقیر که هر روز می بینم اینهمه بی فرهنگی مردم و مخصوصا بعضی مردا.دزدی که به هم رحم نمیکنن اینهمه بیکاری فحشا تو همه ی دنیا.یک دختر جوونی بود بخاطر مشکلات مالی و سطح پایین جامعه و خانواده. با یک مرد به اسم مومن بودن با فاصله سنی زیاد ازدواج کرده بود.این کاملا مشخصه که دختر راضی نیست. چون انتخاب نکرده بود.تو اگه واقعا مومن هستی از خواسته های حیوانی کثیف خودت بگذر و به طور پنهانی مخفیانه به اون خونواده نیازمند کمک کن. در راه خدا ! نه اینکه در ازای کمک به اسم مومن بودن روح و روان اون دختر معصومو نابود کنی! (البته این مورد مسن و جوان نداره به اسم مومن بودن! وقتی انتخاب نیست و اجباره)نه تنها این مورد که هزاران مورد تو جامعه هست. نه به اسم دین ، به اسم انسانیت کاری برای نیازمند بکن.خودتو نبین .میشه؟! لجن ترین ادما میتونن اینجوری باشن. چرا مخفیانه دست یک فقیر و نیازمندو نمیگیری ؟!!!کاش خدا به داد مردم برسه رهاشون نکنه بعضی چیزارو میشنوم اعصابم بهم میریزهممکنه مدل این فکر موقتی درباره خدا عوض بشه باید بخونه نوشته هامو خودش بهم بگه      

از وقتی به گربه های محله غذا میدم میشناسنم. بعد از پیاده روی هر روزه وقتی داشتم بر می گشتم از کوچه ای که کمتر اسم منو می دونست رد شدم. اونجا هیچ کس منو نشناخت. جز چار تا بچه گربه که دنبالم اومدن. طوری که نمیتونستم راه برم .سریع رفتم مغازه که براشون ماست بخرم. تا در مغازه دنبالم بودن و یکی شون باهام از پله ها بالا اومد داخل فروشگاه. فروشنده تعجب کرد همراه ناراحتی. بهش گفتم برو پایین الان میام. زود رفت.خلاصه براشون یک لیوان اب و ماست گذاشتم و یک ساعت غذا خوردنشونو نگاه کردم.اون روز خیلی غمگین بودم. رفتم پیاده روی به یک نفر کمک کردم دلم روشن شد و بعد گربه های بامزه.موضوعات زیادی برای نوشتن بود ولی نشد بیام بنویسم. روحم شارژ نبودتا یک شب که بعد از پیاده روی رفتم زیر دوش و مدیتیشن انجام دادم. از پاهام تشکر کردم که اینقدر راه میرن و منو همه جا میبرن. از دستهام از موهام از پوستم انگشتام و بهشون فکر کردم.خیلی خیلی تاثیر داره مثل خورشید شده بودم پر از انرژی.چند وقته دارم به طور عجیبی فکر می کنم به همه چیز. چقدر سخته و ترسناک وقتی به چیزای جدید فکر میکنم چیزی که تا قبل از این جور دیگه باهاش زندگی می کردم.احساس گم شدن کردم. چند روزیعنی اینکه همه ی زندگی کارها و سختی ها رو باید تنهایی انجام بدیم ینی همه مردم از کارتن خواب گرفته تا من. اینهمه سال یعنی اشتباه می کردم؟! ینی برای وجود خ دا. بنظرم اومد بیشتر برای سختی ها هست تا ارامش و برنامه ریزی داشتن برای افریده هاش. یعنی کسی که اول افریده و بقیه امورات رو سپرده به خود ادم که خودشون هر طوری شده زندگی کنن یا زنده بمونن یا خودشون برنامه ریزی کنن.حالا این برنامه ریختن ها از کشورها و فرهنگ ها متفاوته یکی راحت تر به خواست هاش میرسه چون تو کشور خوبی رشد کرده و مجبور نبوده مثل جهان سومی ها هزاربار جون بکنه تا به اونا برسه. به نظرم رسید خدا افریده و رها کرده یا برنامه بعدی نریختهکه ادم خودش با هر روشی شده زندگی کنه یکی تو سومالی تو فقر و بدبختی یکی تو حهان اول با امکانات خوب.خوب چرا باید اینکارو بکنه؟ داره با چی بازی میکنه دقیقاالبته که خیلی از چیزایی که از بچه گی همراه ما بوده و مثل روح تو بدنمون نفوذ کرده، فکر کردن غیر از اون واقعا سخته. ینی اینهمه سال اشتباه بود؟تمام جملات خوبو هم حفظم ولی ایا همه اینا واقعی هستن ؟شاید فقط همینقد بتونم ازین فکرم که چند روزه ولم نمیکنه بنویسم.افریدن و رها کردن ؟ بقیه ش چیزایی هست که از بچگی با فکرو ذهن ما عجین شده؟تکامل؟ به چه قیمتی؟ شاید تموم چیزایی که ازش میدونستم یا بخشیش اشتباه بوده. باید جرات فکر کردن داشت.اجساس گم شدن کردم. برنامه ریزی ت خوب نبود هنوز به نتیجه نرسیدم به وجود داشتنت هم فکر کردم . به نتیجه رسیدم که هستی. ولی کاش از یه راه دیگه برنامه میریختی برای ما . جدیدتر متنوع تر ساده تر مهربون تر اروم تر برای همهدلم می ترکه می سوزه از اینهمه فقیر که هر روز می بینم اینهمه بی فرهنگی مردم و مخصوصا بعضی مردا.دزدی که به هم رحم نمیکنن اینهمه بیکاری فحشا تو همه ی دنیا.یک دختر جوونی بود بخاطر مشکلات مالی و سطح پایین جامعه و خانواده. با یک مرد به اسم مومن بودن با فاصله سنی زیاد ازدواج کرده بود.این کاملا مشخصه که دختر راضی نیست. چون انتخاب نکرده بود.تو اگه واقعا مومن هستی از خواسته های حیوانی کثیف خودت بگذر و به طور پنهانی مخفیانه به اون خونواده نیازمند کمک کن. در راه خدا ! نه اینکه در ازای کمک به اسم مومن بودن روح و روان اون دختر معصومو نابود کنی! (البته این مورد مسن و جوان نداره به اسم مومن بودن! وقتی انتخاب نیست و اجباره)نه تنها این مورد که هزاران مورد تو جامعه هست. نه به اسم دین ، به اسم انسانیت کاری برای نیازمند بکن.خودتو نبین .میشه؟! لجن ترین ادما میتونن اینجوری باشن. چرا مخفیانه دست یک فقیر و نیازمندو نمیگیری ؟!!!کاش خدا به داد مردم برسه رهاشون نکنه بعضی چیزارو میشنوم اعصابم بهم میریزهممکنه مدل این فکر موقتی درباره خدا عوض بشه باید بخونه نوشته هامو خودش بهم بگه

در صورتیکه پست با عنوان به من بگو دارای محتوای نامناسب میباشد بر روی گزینه درخواست حذف مطلب کلیک نمائید تا از دسترس خارج گردد.