روی خط خبر

 درخواست حذف مطلب

منبع: bluebluepen
امتیاز: 5 5

TRUE.BLUE.PEN مداد وفادار و.... از وبلاگ TRUE.BLUE.PEN مداد وفادار و.... bluebluepen

TRUE.BLUE.PEN مداد وفادار و....

وقتی یک گوشی تلفن حاوی هزار شماره ی تماس و پنجاه گیگ برنامه ی اندرویدی و چند کارت الکترونیکی و یک کنترل چندمنظوره توی دستت هست، فکر می کنی مرکز جهانی. توی دلت یک جور امنیت کاذب هست که انگار از تنهایی درونت می کاهد. همه ی آن کانتکت های با اسم و رسم با آن پروفایل های خوش رنگ و لعاب می شوند امید دل شکسته و تنهای تو. همه ی آن رمزهایی که درها را در یک دهم ثانیه برایت باز می کنند می شوند سپر بلای جان تو. با خودت می گویی: دیگر مشکلی نیست که حل نشود؛ چه جای غم و غصه است؟ با یک کلیک همه ی آن خلأ انسانی وجودم از بین می رود. اعتمادت به دنیای جادویی الکترونیکی و دیجیتال به قدری زیاد است که دیگر با استیکرها و شکلک ها حرف می زنی و استفاده از کلمات جوهرنویس و زبان گوشی توی دهانت را می گذاری برای روز مبادا. یعنی اعتقادت این می شود که حالا که تکنولوژی زخم ها را درمان می کند، حالا که روی کره ی مریخ هم آثار حیات دیده شده، حالا که بشر دارد برای رفتن به کره ی ماه برای فرار از جنگ های احتمالی برنامه ریزی می کند، حالا که رباط ها از عهده ی انجام خیلی از کارها بر می آیند؛ کمتر از انرژی مکانیکی مکالمه، مکاتبه و حتی لبخند زدن رو در رو استفاده کنی. آه! فقط کافی است این فکر بیاید و عملی شود؛ چنان جادو می شوی که نگو و نپرس. دست کم اتصال قلبت با همه چیز قطع می شود اما به جایش با یک عالمه سیم یا امواج به همه ی دنیا وصل می شوی. آدم نمی داند چرا اما به طرز مرموزانه ای فقط عاشق دانستن درباره ی سیاه چاله های کیهانی می شود بدون اینکه توانسته یاشد خودش را به هستی و شهور کیهانی اش وصل کند. واقعاً این چه وصل شدنی ست که تو دنبال آن هستی؟ سیگنال هایی که از آدم ها دریافت می کنی تو را به کجا می خواهد ببرد؟ ما بیمار شده ایم دوست من. بیماران ویروسی شده از امواج؛ و از هسته ی بارور شده ی ذراتی که ارتباط با آن ها را بلد نیستیم. وگرنه جرا باید برای یک لحظه کنترل نداشتن بر نیروی الکترومعناطیسی جهان احساس مرگ کنیم؟ پس بشر چطور می توانست قبل از دانستن این چیزها دوام بیاورد و زندگی و ابراز وجود کند؟ خیلی از کسانی که الان دارند این نوشته را می خوانند در اسارت همین امواجی هستند که در کنترل انسان هاست. توی این اسارت که باشی خودت هم تبدیل می شوی به یک پیکسل دیجیتالی که جریان خون داخل رگ ها را نمی شنود. شریانت از شریان اصلی هستی قطع می شود و دیگر مدادهای چوبی برایت بوی درخت نمی دهند. در این شرایط خودکارهای جوهری نه تنها برایت جادویی نیستند، بلکه ابزارهای رنگی تزیینی ای می شوند که گه گداری هم برای خاراندن پشت گوشت از آن استفاده می کنی. در مورد کاغذها و کتاب های قابل تورقت هم همین اتفاق می افتد و خلق کردن برایت می شود اتلاف وقت. نمی خواهم دلت را نسبت به جادوی تکنولوژی بد کنم؛ بلکه دارم سعی می کنم تو را با خودت، و با انرژی برتری که تنها با قلبت می توانی با آن انرژی بگیری آشتی دهم. من دلم می خواهد چشم هایت را در این لحظه ببندی دوست من و به یک دشت فکر کنی، و به یک درخت، و به جریان باد. می گویی نمی شود؟ نکند مسافر یک اتومبیل اتوماتیک هستی که هنوز به ماشین برنامه ریزی شده اش اعتماد ندارد و از خیابان چشم بر نمی دارد؟ هر جا که هستی می شود یک لحظه درنگ کنی و به عشق بی نهایت هستی بیندیشی؟ و به یاد مداد و دفتر و روزهای آهسته کاری ات بیفتی؟ با این همه عجله کجا می خواهی بروی؟ شاید هم الان شارژ موبایلت تمام شده و نمی توانی ایده ی جدیدت را در آن بنویسی. بهتر است یک نوشت افزار فروشی پیدا کنی و به آن راننده ی اتوماتیکت هم دستور بدهی بزند کنار. تردید نکن. یک دفترچه و یک  مدادِ پاک کن دار بخر. حالا بنشین زیر یک درخت و با آرامش یادداشتت را بنویس. نکند درختی پیدا نمی کنی؟ خوب، منظورم این است که دست کم چند دقیقه جایی بنشین که با ابزارهای ساخته ی انسان احاطه نشده باشد. لابد الان داری باز عذر و بهانه می آوری. می گویی که شارژر و پاوربانک همیشه همراهت هست و می توانی از پسش بربیایی و نیازی به این توصیه نامه نیست. می گویی آدم مهمی هستی و بدون تلفن گم می شوی و کار جهان بدون تو لنگ می شود. باشد؛ هر طور صلاح می دانی. اما به من بگو گم شدن چیست و پیدا شدن چی؟ چرا تماس انگشتانت باید با برگ های سبز، با رنگ، با شن و چوب، با دار قالی، و با دفتر و مداد قطع شده باشد؟ چرا اصالت وجودی تو را از نقطه ی شروع باید دستگاه های دیجیتال ثبت کنند؟ چرا جهان باید خط و خال طبیعیِ بودنت را فراموش کند؟ خواهش می کنم کاری را که گفتم انجام بده و برایم چند خط ساده بنویس و بگو ارتباطتت با پاییز، با ریختن برگ درخت ها و با مهر چطور است؟ خواهش می کنم بیا باهم به شریان اصلی هستی وصل شویم و مهربانی را از ریشه تمرین کنیم. یادت نرود ما هنوز همان انسان هایی هستیم که از سرزمین ساوان گریخته ایم.

 

غزل برهانی

TRUE.BLUE.PENشعر ها ، نوشته ها و ترجمه های غزل برهانیارتباطت با مهر چطور است؟وقتی یک گوشی تلفن حاوی هزار شماره ی تماس و پنجاه گیگ برنامه ی اندرویدی و چند کارت الکترونیکی و یک کنترل چندمنظوره توی دستت هست، فکر می کنی مرکز جهانی. توی دلت یک جور امنیت کاذب هست که انگار از تنهایی درونت می کاهد. همه ی آن کانتکت های با اسم و رسم با آن پروفایل های خوش رنگ و لعاب می شوند امید دل شکسته و تنهای تو. همه ی آن رمزهایی که درها را در یک دهم ثانیه برایت باز می کنند می شوند سپر بلای جان تو. با خودت می گویی: دیگر مشکلی نیست که حل نشود؛ چه جای غم و غصه است؟ با یک کلیک همه ی آن خلأ انسانی وجودم از بین می رود. اعتمادت به دنیای جادویی الکترونیکی و دیجیتال به قدری زیاد است که دیگر با استیکرها و شکلک ها حرف می زنی و استفاده از کلمات جوهرنویس و زبان گوشی توی دهانت را می گذاری برای روز مبادا. یعنی اعتقادت این می شود که حالا که تکنولوژی زخم ها را درمان می کند، حالا که روی کره ی مریخ هم آثار حیات دیده شده، حالا که بشر دارد برای رفتن به کره ی ماه برای فرار از جنگ های احتمالی برنامه ریزی می کند، حالا که رباط ها از عهده ی انجام خیلی از کارها بر می آیند؛ کمتر از انرژی مکانیکی مکالمه، مکاتبه و حتی لبخند زدن رو در رو استفاده کنی. آه! فقط کافی است این فکر بیاید و عملی شود؛ چنان جادو می شوی که نگو و نپرس. دست کم اتصال قلبت با همه چیز قطع می شود اما به جایش با یک عالمه سیم یا امواج به همه ی دنیا وصل می شوی. آدم نمی داند چرا اما به طرز مرموزانه ای فقط عاشق دانستن درباره ی سیاه چاله های کیهانی می شود بدون اینکه توانسته یاشد خودش را به هستی و شهور کیهانی اش وصل کند. واقعاً این چه وصل شدنی ست که تو دنبال آن هستی؟ سیگنال هایی که از آدم ها دریافت می کنی تو را به کجا می خواهد ببرد؟ ما بیمار شده ایم دوست من. بیماران ویروسی شده از امواج؛ و از هسته ی بارور شده ی ذراتی که ارتباط با آن ها را بلد نیستیم. وگرنه جرا باید برای یک لحظه کنترل نداشتن بر نیروی الکترومعناطیسی جهان احساس مرگ کنیم؟ پس بشر چطور می توانست قبل از دانستن این چیزها دوام بیاورد و زندگی و ابراز وجود کند؟ خیلی از کسانی که الان دارند این نوشته را می خوانند در اسارت همین امواجی هستند که در کنترل انسان هاست. توی این اسارت که باشی خودت هم تبدیل می شوی به یک پیکسل دیجیتالی که جریان خون داخل رگ ها را نمی شنود. شریانت از شریان اصلی هستی قطع می شود و دیگر مدادهای چوبی برایت بوی درخت نمی دهند. در این شرایط خودکارهای جوهری نه تنها برایت جادویی نیستند، بلکه ابزارهای رنگی تزیینی ای می شوند که گه گداری هم برای خاراندن پشت گوشت از آن استفاده می کنی. در مورد کاغذها و کتاب های قابل تورقت هم همین اتفاق می افتد و خلق کردن برایت می شود اتلاف وقت. نمی خواهم دلت را نسبت به جادوی تکنولوژی بد کنم؛ بلکه دارم سعی می کنم تو را با خودت، و با انرژی برتری که تنها با قلبت می توانی با آن انرژی بگیری آشتی دهم. من دلم می خواهد چشم هایت را در این لحظه ببندی دوست من و به یک دشت فکر کنی، و به یک درخت، و به جریان باد. می گویی نمی شود؟ نکند مسافر یک اتومبیل اتوماتیک هستی که هنوز به ماشین برنامه ریزی شده اش اعتماد ندارد و از خیابان چشم بر نمی دارد؟ هر جا که هستی می شود یک لحظه درنگ کنی و به عشق بی نهایت هستی بیندیشی؟ و به یاد مداد و دفتر و روزهای آهسته کاری ات بیفتی؟ با این همه عجله کجا می خواهی بروی؟ شاید هم الان شارژ موبایلت تمام شده و نمی توانی ایده ی جدیدت را در آن بنویسی. بهتر است یک نوشت افزار فروشی پیدا کنی و به آن راننده ی اتوماتیکت هم دستور بدهی بزند کنار. تردید نکن. یک دفترچه و یک مدادِ پاک کن دار بخر. حالا بنشین زیر یک درخت و با آرامش یادداشتت را بنویس. نکند درختی پیدا نمی کنی؟ خوب، منظورم این است که دست کم چند دقیقه جایی بنشین که با ابزارهای ساخته ی انسان احاطه نشده باشد. لابد الان داری باز عذر و بهانه می آوری. می گویی که شارژر و پاوربانک همیشه همراهت هست و می توانی از پسش بربیایی و نیازی به این توصیه نامه نیست. می گویی آدم مهمی هستی و بدون تلفن گم می شوی و کار جهان بدون تو لنگ می شود. باشد؛ هر طور صلاح می دانی. اما به من بگو گم شدن چیست و پیدا شدن چی؟ چرا تماس انگشتانت باید با برگ های سبز، با رنگ، با شن و چوب، با دار قالی، و با دفتر و مداد قطع شده باشد؟ چرا اصالت وجودی تو را از نقطه ی شروع باید دستگاه های دیجیتال ثبت کنند؟ چرا جهان باید خط و خال طبیعیِ بودنت را فراموش کند؟ خواهش می کنم کاری را که گفتم انجام بده و برایم چند خط ساده بنویس و بگو ارتباطتت با پاییز، با ریختن برگ درخت ها و با مهر چطور است؟ خواهش می کنم بیا باهم به شریان اصلی هستی وصل شویم و مهربانی را از ریشه تمرین کنیم. یادت نرود ما هنوز همان انسان هایی هستیم که از سرزمین ساوان گریخته ایم.غزل برهانیبرچسب ها: مهر, ارتباط, امنیت, بشر, ذهن انتشار2018/10/29ساعت 1:2 PM توسط ghazal Borhani| -----

در صورتیکه پست با عنوان TRUE.BLUE.PEN مداد وفادار و.... دارای محتوای نامناسب میباشد بر روی گزینه درخواست حذف مطلب کلیک نمائید تا از دسترس خارج گردد.