روی خط خبر

منبع: binam2145
امتیاز: 5 5

و اما قصه من! از وبلاگ Tab 46 Daraje binam2145

و اما قصه من!

خب تو قصتو خیلی خلاصه و مفید گفتی.ولی بدون من قصمو نگفته بودم.یعنی تازه شروع کرده بودم و مجبور بودم بخاطر اینکه ناراحت نشی اصلشو نگم.فقط در همین حد که بدونی دوستت داشتم و دارم و با اینکار میخواستم کمکت کرده باشم نه اینکه ناراحتت کنم ولی خب انگار نشد.اگه یادت باشه بعد بهم خوردن نامزدیمون و ازدواجت من چند سالی ازدواج نکردم.حالا بماند که دلم میخواست که کاش میشد اتفاق یا اتفاقاتی می افتاد که دوباره بر می گشتی و شرایط دوباره جوری میشد که بتونیم با هم ازدواج کنیم.چون خبرشو تا حدودی داشتم که زیاد ازدواج موفقی نداشتی ولی خب من چکار باید میکردم.انتظار نداشتی که بیام و بهت بگم هنوزم دوستت دارم و طلاق بگیر و بیا با من ازدواج کن ...میدونی که نمیشد و منهم که دیگر مهم نبود برام با کی ازدواج میکنم که خودتم میدونی ازدواج کردم...یادمه به ... گفتم که شما که بزرگتر بودین من انتظار داشتم توی اون شرایط که میدونستید و یا باید درک میکردین شرایط منو .نمیذاشتین این اتفاق بیفته که الان نه اون زندگی خوبی داشته باشه و نه من مجبور باشم با کسی که اصلا نمیشناختم و تقریبا هیچ سنخیتی با هم نداریم را فقط بخاطر تعهد ازدواج باهاش زندگی کنم.البته من زندگیم خوبه و هیچ مشکلی نداریم و همدیگر را هم دوست داریم و بخوبی داریم زندگی میکنیم ولی میدونم نه من برای اون و نه اون برای من چیزی نبوده که میخواستیم و فقط داریم بصورت مسالمت آمیز و دوستانه با هم زندگی میکنیم.یجور خو گرفتن و محبت و علاقه بعد ازدواجه و بیشتر من ازین ناراحتم که اون حقش چیزی بیش از من بوده و بیشتر اون ضرر کرده تا من ولی خب چون انتخاب خودش بوده من زیاد وجدانم ناراحت نیست.حتی اول من سعی کردم کاری کنم که بگه نه ولی خب نگفت.حالا هم تمام تلاشم رو می کنم که حداقل خیلی ضرر نکرده باشه...همه چی یادم رفته بود حتی یادت باشه قیافتم رو هم مطمئن نبودم و ازم پرسیدی منو میشناسی و منهم گفتم نه...از چهره ى توچیز زیادى یادم نیستجز این کهاقیانوس آرامىریخته بود بین چشمهاتو روى طراوت لب هاتزمزمه ى تردى بودکه گنگم مى کردو نمى گذاشتاز چهره ى تو چیز زیادىیادم باشد

خب تو قصتو خیلی خلاصه و مفید گفتی.ولی بدون من قصمو نگفته بودم.یعنی تازه شروع کرده بودم و مجبور بودم بخاطر اینکه ناراحت نشی اصلشو نگم.فقط در همین حد که بدونی دوستت داشتم و دارم و با اینکار میخواستم کمکت کرده باشم نه اینکه ناراحتت کنم ولی خب انگار نشد.اگه یادت باشه بعد بهم خوردن نامزدیمون و ازدواجت من چند سالی ازدواج نکردم.حالا بماند که دلم میخواست که کاش میشد اتفاق یا اتفاقاتی می افتاد که دوباره بر می گشتی و شرایط دوباره جوری میشد که بتونیم با هم ازدواج کنیم.چون خبرشو تا حدودی داشتم که زیاد ازدواج موفقی نداشتی ولی خب من چکار باید میکردم.انتظار نداشتی که بیام و بهت بگم هنوزم دوستت دارم و طلاق بگیر و بیا با من ازدواج کن ...میدونی که نمیشد و منهم که دیگر مهم نبود برام با کی ازدواج میکنم که خودتم میدونی ازدواج کردم...یادمه به ... گفتم که شما که بزرگتر بودین من انتظار داشتم توی اون شرایط که میدونستید و یا باید درک میکردین شرایط منو .نمیذاشتین این اتفاق بیفته که الان نه اون زندگی خوبی داشته باشه و نه من مجبور باشم با کسی که اصلا نمیشناختم و تقریبا هیچ سنخیتی با هم نداریم را فقط بخاطر تعهد ازدواج باهاش زندگی کنم.البته من زندگیم خوبه و هیچ مشکلی نداریم و همدیگر را هم دوست داریم و بخوبی داریم زندگی میکنیم ولی میدونم نه من برای اون و نه اون برای من چیزی نبوده که میخواستیم و فقط داریم بصورت مسالمت آمیز و دوستانه با هم زندگی میکنیم.یجور خو گرفتن و محبت و علاقه بعد ازدواجه و بیشتر من ازین ناراحتم که اون حقش چیزی بیش از من بوده و بیشتر اون ضرر کرده تا من ولی خب چون انتخاب خودش بوده من زیاد وجدانم ناراحت نیست.حتی اول من سعی کردم کاری کنم که بگه نه ولی خب نگفت.حالا هم تمام تلاشم رو می کنم که حداقل خیلی ضرر نکرده باشه...همه چی یادم رفته بود حتی یادت باشه قیافتم رو هم مطمئن نبودم و ازم پرسیدی منو میشناسی و منهم گفتم نه...از چهره ى توچیز زیادى یادم نیستجز این کهاقیانوس آرامىریخته بود بین چشمهاتو روى طراوت لب هاتزمزمه ى تردى بودکه گنگم مى کردو نمى گذاشتاز چهره ى تو چیز زیادىیادم باشد

در صورتیکه پست با عنوان و اما قصه من! دارای محتوای نامناسب میباشد بر روی گزینه درخواست حذف مطلب کلیک نمائید تا از دسترس خارج گردد.