روی خط خبر

منبع: asemanehasti
امتیاز: 5 5

دل نوشته های آسمان از وبلاگ دل نوشته های آسمان asemanehasti

دل نوشته های آسمان

یک کتاب کوتاه و خواندنی هست تحت عنوان چه کسی پنیر مرا برداشت ، خلاصه داستان را با کمک سرچ اینترنتی عینا از سایت https://vom.ir/guest/posts/55018 نقل می کنم.  "این کتاب داستان دو موش به نام های"اسنیف و اسکری" و دو تا کوتوله به نام های "هم و هاو"، است. این چهار موجود در کنار هم در ماز زندگی می کردند، هر روز صبح با هم کفش و کلاه می کردند و می رفتند دنبال پنیر، البته با دو روش متفاوت.دو تا آدم کوچولو( هم و هاو)، از روش دیگری استفاده می کردند، که به قدرت تفکر و تجزیه و تحلیل متکی بود اما موشها مغزی ساده داشتند.دریکی از روزها، "هم و هاو" در راهروی "پ" توده پنیر مورد نظرشان را پیدا کردند با پیدا کردن، پنیر، دو موش هر روزبه سمت تونل می رفتند و پنیر می خوردند اما دو آدم کوچولو، هر روز کمی دیرتر بلند می شدند، کمی آهسته تر لباس می پوشیدند، و قدم زنان و با دم پایی، به طرف پنیر می رفتند و احساس رضایت و امنیت کامل می کردند اما یک روز که به محل قرار گرفتن پنیر رفتند، دیدن که پنیری در کار نیست، آن دو موش با دیدن این منظره، زود به دنبال پيدا كردن پنیر جدیدی به راه افتادند و به خوبی راه خود را ادامه می دادند.اما دو آدم کوچولو، که دیر تر به آنجا می رسیدند شوکه شده، داد و فریاد می زدند و می گفتند پنیر ما را چه کسی دزدیده است و چندین روز را با این وضعیت سپری کردند و هر روز امیدوار بودند که روز دیگر پنیرشان را پیدا می کنند اما بالاخره، "هاو" تصمیم می گیرد که باز به دنبال پنیر بگردد و میخواهد که دوستش "هم" را همراه کند و او قبول نمی کند بهانه اش این بود که، من دیگه خیلی پیر هستم و اما بعد از مدتی هر دو بسيار ضعیف شده اند.بعد از مدتی "هاو" شروع به گشتن کرد و کم کم تغییر را قبول می کند و اگر از آغاز به آن چه در حال  وقوع  بود توجه می کرد احتمالا غافلگیر نمی شد. "هاو" حرکت کرد و در مسیر پیامهایی می نویسد تا اگر "هم" حرکتی کرد مسیر را بیابد. بعد از مدتی پنیر جدیدی پیدا می کند، و دو موش را در کنار آن پنیر می بیند، ( دو موش تغییر را قبول کرده بودند و به جای غصه برای تمام شدن پنیر، به دنبال پنیر گشته بودند و توانسته بودند از زمانشان استفاده کنند و پنیر جدیدی را پیدا کنند و از مزه جدید پنیر تازه لذت ببرند) بعد"هاو"، " هم" را نیز از پیدا کردن پنیر تازه با خبر می کند، هنوز "هم" نمی توانست تمام شدن پنیر و تغییر را بپذيرد، و مزه پنیر تازه را قبول کند می گوید منتظر پیدا شدن پنیرش میماند."چند جمله ی زیبا از کتاب؛هر چه پنیر برایت اهمیت بیشتری داشته باشد بیشتر می خواهی آن را حفظ کنی.اگر تغییر نکنی می میری.اگر نمی ترسیدی چه کاری انجام می دادی؟وقتی ماورای ترس حرکت کنی، احساس آزادی می کنی.هر چقدر زودتر پنیر کهنه را بگذاری و بروی، زودتر پنیر جدید میابی. فک کنم حال این روزهایم را خلاصه گفتم ، وسط اشک های دیشب یکدفعه یاد پنیرها افتادم ، یک وقت هایی اوضاع اینگونه است ، یکی پنیر هايتان را بر می دارد تا پنیر های دیگر و شاید خوشمزه تر و تازه تری پیدا کنید . من امروز باید بروم پی یکی از پنیرهایم .بهار امسال چندان بوی بهار ندارد ، صف های طویل گوشت و آدم هایی که زود عصبانی می شوند و خرج هایی که اصلا به دخل نمی خورد... . مدام یکی پنیرهای آدم ها را جابه جا می کند و اگر پی تغيير نباشیم می میریم ، باید درون این هزارتوی بی قانون جای دیگری پنیر بهتری باشد . سال خوبی برایتان آرزو دارم ، پر از پنیر های جدید و خوشمزه.  

یک کتاب کوتاه و خواندنی هست تحت عنوان چه کسی پنیر مرا برداشت ، خلاصه داستان را با کمک سرچ اینترنتی عینا از سایت https://vom.ir/guest/posts/55018 نقل می کنم."این کتاب داستان دو موش به نام های"اسنیف و اسکری" و دو تا کوتوله به نام های "هم و هاو"، است. این چهار موجود در کنار هم در ماز زندگی می کردند، هر روز صبح با هم کفش و کلاه می کردند و می رفتند دنبال پنیر، البته با دو روش متفاوت.دو تا آدم کوچولو( هم و هاو)، از روش دیگری استفاده می کردند، که به قدرت تفکر و تجزیه و تحلیل متکی بود اما موشها مغزی ساده داشتند.دریکی از روزها، "هم و هاو" در راهروی "پ" توده پنیر مورد نظرشان را پیدا کردند با پیدا کردن، پنیر، دو موش هر روزبه سمت تونل می رفتند و پنیر می خوردند اما دو آدم کوچولو، هر روز کمی دیرتر بلند می شدند، کمی آهسته تر لباس می پوشیدند، و قدم زنان و با دم پایی، به طرف پنیر می رفتند و احساس رضایت و امنیت کامل می کردند اما یک روز که به محل قرار گرفتن پنیر رفتند، دیدن که پنیری در کار نیست، آن دو موش با دیدن این منظره، زود به دنبال پیدا كردن پنیر جدیدی به راه افتادند و به خوبی راه خود را ادامه می دادند.اما دو آدم کوچولو، که دیر تر به آنجا می رسیدند شوکه شده، داد و فریاد می زدند و می گفتند پنیر ما را چه کسی دزدیده است و چندین روز را با این وضعیت سپری کردند و هر روز امیدوار بودند که روز دیگر پنیرشان را پیدا می کنند اما بالاخره، "هاو" تصمیم می گیرد که باز به دنبال پنیر بگردد و میخواهد که دوستش "هم" را همراه کند و او قبول نمی کند بهانه اش این بود که، من دیگه خیلی پیر هستم و اما بعد از مدتی هر دو بسیار ضعیف شده اند.بعد از مدتی "هاو" شروع به گشتن کرد و کم کم تغییر را قبول می کند و اگر از آغاز به آن چه در حال وقوع بود توجه می کرد احتمالا غافلگیر نمی شد. "هاو" حرکت کرد و در مسیر پیامهایی می نویسد تا اگر "هم" حرکتی کرد مسیر را بیابد. بعد از مدتی پنیر جدیدی پیدا می کند، و دو موش را در کنار آن پنیر می بیند، ( دو موش تغییر را قبول کرده بودند و به جای غصه برای تمام شدن پنیر، به دنبال پنیر گشته بودند و توانسته بودند از زمانشان استفاده کنند و پنیر جدیدی را پیدا کنند و از مزه جدید پنیر تازه لذت ببرند) بعد"هاو"، " هم" را نیز از پیدا کردن پنیر تازه با خبر می کند، هنوز "هم" نمی توانست تمام شدن پنیر و تغییر را بپذیرد، و مزه پنیر تازه را قبول کند می گوید منتظر پیدا شدن پنیرش میماند."چند جمله ی زیبا از کتاب؛هر چه پنیر برایت اهمیت بیشتری داشته باشد بیشتر می خواهی آن را حفظ کنی.اگر تغییر نکنی می میری.اگر نمی ترسیدی چه کاری انجام می دادی؟وقتی ماورای ترس حرکت کنی، احساس آزادی می کنی.هر چقدر زودتر پنیر کهنه را بگذاری و بروی، زودتر پنیر جدید میابی. فک کنم حال این روزهایم را خلاصه گفتم ، وسط اشک های دیشب یکدفعه یاد پنیرها افتادم ، یک وقت هایی اوضاع اینگونه است ، یکی پنیر هایتان را بر می دارد تا پنیر های دیگر و شاید خوشمزه تر و تازه تری پیدا کنید . من امروز باید بروم پی یکی از پنیرهایم .بهار امسال چندان بوی بهار ندارد ، صف های طویل گوشت و آدم هایی که زود عصبانی می شوند و خرج هایی که اصلا به دخل نمی خورد... . مدام یکی پنیرهای آدم ها را جابه جا می کند و اگر پی تغییر نباشیم می میریم ، باید درون این هزارتوی بی قانون جای دیگری پنیر بهتری باشد . سال خوبی برایتان آرزو دارم ، پر از پنیر های جدید و خوشمزه.موضوعات مرتبط: کتاب ها

در صورتیکه پست با عنوان دل نوشته های آسمان دارای محتوای نامناسب میباشد بر روی گزینه درخواست حذف مطلب کلیک نمائید تا از دسترس خارج گردد.